آمریکا اول (بازنگری شده): استراتژی ترامپ در خاورمیانه
استراتژی تازه ترامپ برای خاورمیانه؛ معامله یا تقابل؟ بخش اول
دولت دوم ترامپ رویکردی قاطعانه در خاورمیانه اتخاذ میکند؛ با حمایت از اسرائیل، منزوی کردن ایران و به حاشیه راندن فلسطینیها.
سیاست «آمریکا اول» ممکن است باعث بیثباتی در منطقه شود.
بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید در چارچوبی از ژئوپلیتیک جهانی صورت میگیرد که بیش از پیش با سیالیت راهبردی و اولویتهای جدید بینالمللی مشخص میشود.
در این چشمانداز، خاورمیانه همچنان یک گره اساسی برای سیاست خارجی ایالات متحده باقی میماند، هرچند به شکلی متفاوت نسبت به گذشته.
از نوار غزه تا خلیج فارس، از دریای سرخ تا سوریه، اقدامات واشنگتن در این منطقه (حتی بهطور تاریخی) در امتداد مسیرهای ثابتی پیش میرود، اگرچه رویکردها در دولتهای مختلف متفاوت بودهاند.
با بررسی دهه گذشته، که شاهد جابهجایی میان نخستین دولت ترامپ، دولت بایدن و اکنون دومین دوره ریاستجمهوری سرمایهدار نیویورکی بودهایم، بهروشنی دیده میشود که ریاستجمهوری دموکراتها با رویکردی محتاطانهتر و میانهروتر شناخته شده است؛ در تضاد با سیاستهای «دونالد ترامپ» که اغلب بهعنوان قاطعانه و قدرت طلبانه تلقی میشوند.
با این حال، تفاوت اساسی میان این دو نوع رهبری تنها در رویکرد سیاسی نیست، بلکه در سبک و میزان پیشبینیپذیری آنها نیز نهفته است.
بایدن و تیم او از سوی رهبران منطقهای معمولاً بهعنوان شرکای قابل اعتماد در نظر گرفته شدهاند، در حالی که غیرقابل پیشبینی بودن ترامپ—چه در سطح شخصی و چه در سطح سیاسی—باعث بیاعتمادی در بسیاری از پایتختهای خاورمیانه شده است.
این ویژگی میتواند تأثیر چشمگیری بر روابط نهادی با رهبران منطقه بگذارد، بهویژه در سایه بیثباتی فزایندهای که در نتیجه بیست ماه جنگ در غزه و تشدید درگیری میان اسرائیل و ایران بهوجود آمده است.
نه بهطور اتفاقی، ترامپ از همان دومین سخنرانی تحلیف خود (۲۰ ژانویه) ارادهای روشن برای بازتعریف موضع سنتی ایالات متحده در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا (MENA) نشان داد؛ با بازگشت به رویکردی قاطع، ایدئولوژیک و مبتنی بر اعمال قدرت.
در ادامه همان رویکردی که در نخستین دوره ریاستجمهوریاش (۲۰۱۷–۲۰۲۱) تجربه کرده بود، این تاجر میلیاردر حمایت سیاسی و نظامی از اسرائیل را تقویت کرده و مسیرهای چندجانبهگرایانه و دیپلماتیکی را که در دوران ریاستجمهوری بایدن دنبال میشد—بهویژه تلاشهایی که با هدف تنشزدایی با تهران و ازسرگیری مذاکرات هستهای انجام میشد—کنار گذاشته است.
رویکرد کنونی بر پایه منطقی دوجانبه و قدرتمحور بنا شده است؛ جایی که انزوای ایران از طریق تشدید تحریمهای اقتصادی، استفاده از گفتمان تهاجمی و اجرای عملیات نظامی محدود دنبال میشود—اگرچه هنوز مشخص نیست این اقدامات تا چه اندازه و در چه بازه زمانی ادامه خواهند داشت.
چنین رویکرد قاطعانهای نهتنها میتواند تنشهای موجود را تشدید کند، بلکه خطر بیثباتسازی ساختاری خاورمیانه را نیز در پی دارد. این وضعیت با نبود یک چارچوب چندجانبه، باثبات و مورد توافق در زمینه ارزشها و اقدامات مشترک با شرکا، و نیز فقدان چشماندازی راهبردی، مشخص و بلندمدت از سوی ایالات متحده برای هدایت در دل بحرانهای منطقهای، وخیمتر شده است.
به همین دلیل، گشایش جبهه نظامی میان تلآویو و تهران (۱۳ ژوئن ۲۰۲۵)، که با حملات هوایی آمریکا به سایتهای هستهای ایران در نطنز، فردو و اصفهان (۲۲ ژوئن) همراه شد، به نظر میرسد در این چارچوب قرار میگیرد.
عملیاتهای نظامی اسرائیل و ایالات متحده علیه جمهوری اسلامی نه تنها دینامیکهای تنش منطقهای را دوباره شعلهور کرده، بلکه نگرانیها درباره احتمال درگیری مستقیم آمریکا در یک جنگ دیگر در خاورمیانه را نیز افزایش داده است؛ امری که با وعدههای «صلحآفرین» و «وحدتبخش» که خود رئیسجمهور ترامپ در دومین سخنرانی تحلیفش در کاخ سفید بیان کرده بود، در تضاد است.
با اینکه آتشبس میان طرفها که توسط قطر میانجیگری شده، به طور موقت به جنگ موسوم به «۱۲ روزه» پایان داده است، اما همچنان ابهامات زیادی درباره نیات واقعی و تواناییهای عملی دولت کنونی آمریکا در مدیریت این پرونده و همچنین نوع دخالتی که قصد دارد در منطقه داشته باشد، باقی مانده است.
ساختار ایدئولوژیک و روایتمحور سیاست خارجی ترامپ
حتی در دومین دوره ریاستجمهوری ترامپ، خط مشی سیاسی ایالات متحده روندی پیوسته با گرایشهای قبلی را دنبال کرده و مفهوم «آمریکا اول» را با قدرت مجدداً تأکید کرده است.
این مفهوم نه تنها به عنوان یک شعار تبلیغاتی، بلکه به عنوان ساختار اصلی یک رویکرد جدید در سیاست بینالملل به کار گرفته شده است که بر نوعی حاکمیت راهبردی و مشارکت جهانی انتخابی و هدفمند تمرکز دارد.
بر اساس این فرض، ایالات متحده نقش ضامن جهانی نظم لیبرال را رد کرده و تنها در مواردی وارد عمل میشود که منافع حیاتی اش — از نظر اقتصادی، امنیتی یا ژئوپلیتیکی — به طور مستقیم تهدید یا به چالش کشیده شوند.
بنابراین، یک رویکرد سیاسی مبتنی بر دیدگاهی فرصتطلبانه نسبت به روابط بینالملل شکل میگیرد که میان عدم مداخله، حمایتگرایی، یکجانبهگرایی و فراملیگرایی نوسان دارد.
در این دیدگاه آنومیک نسبت به جهان، با این حال عناصری از نوع واقعگرایی نیز دیده میشود، بهگونهای که بخشی از نظریهپردازان به نظریه موسوم به «نظریه دیوانه» اشاره کردهاند که در دوران جنگ سرد شکل گرفت و بر مبنای فرضی در سیاست خارجی استوار است که بر عدم پیشبینی مطلق و ادعای اغلب انتزاعی استثنایی بودن تاکید دارد؛ استثنایی که رفتار سیاسی خارج از قواعد متعارف را توجیه میکند.
در مورد خاص خاورمیانه، این منطق به ضدجهانیگرایی فعال و بازگشت به دیدگاهی معاملهمحور در روابط ترجمه میشود، جایی که پیمانها، کمکها و تعهدات تابع ارزیابی هزینه-فایده هستند.
این دینامیک همچنین در سطح روایتهای رسمی نیز بروز میکند: حقوق بشر، دموکراسی و اشکال مداخله هنجاری به عنوان نمودهایی از نظم لیبرال-بینالمللگرایانهای که شکستخورده یا از نظر ایدئولوژیک «جهانیگرا» محسوب میشود، تنزل درجه داده شده یا نادیده گرفته میشوند.
در عوض، شرکای قابل اعتماد در عرصه نظامی و اقتصادی، حتی اگر اقتدارگرا یا غیرلیبرال باشند، مورد حمایت قرار میگیرند، مشروط بر اینکه ضامن ثبات بوده و علاقهمند به مهار رقبا و دشمنان راهبردی باشند.
در این ساختار، نقش مکملی را وزن ایدئولوژیک نوعی ملیگرایی دینی ایفا میکند که حول محور راست ایالات متحده شکل گرفته و به یک پایگاه رأی قابل توجه برای پایه جمهوریخواهان و جنبش ترامپیست ماگا (Make America Great Again) تبدیل شده است.
تأثیر روزافزون حلقههای مسیحیان انجیلی-صهیونیست و حمایت آشکار لابیهای طرفدار اسرائیل مانند کمیته امور عمومی آمریکایی-اسرائیلی (AIPAC) یا صنعت نظامی، به شدت بر انتخابهای راهبردی به نفع تلآویو تأثیر گذاشته است.
بهویژه، محور میان مسیحیان مسیحی-انجیلی و اسرائیلیها بازتابدهنده یک گفتمان ایدئولوژیک تهاجمی است که مخالفت با تئوکراسی را تنها در قالب اسلامگرایی مطرح میکند و تعصب خود را پشت شعارهایی پنهان میکند که به «ارزشهای یهودی-مسیحی» و «مبارزه به نفع غرب» ارجاع دارند.
بخش قابلتوجهی از رأیدهندگان انجیلی خود را درگیر مبارزهای علیه «شر» میدانند که در سطح بینالمللی با ایران و اسلام سیاسی شناخته میشود و در عرصه داخلی با حزب دموکرات. در این زمینه، بسیاری ترامپ را به عنوان رهبری که مأموریتی الهی بر عهده دارد، میپندارند.
سیاستهای اتخاذ شده در واقع بازتابدهنده همگرایی خاصی از منافع میان این گروهها و دولت ترامپ است که خواهان مشروعیت کامل ادعاهای اسرائیل، کاهش اهمیت مسئله فلسطین به عنوان یک موضوع دیپلماتیک مستقل (و به حاشیه راندن آن در دستور کار سیاست خاورمیانه با احتمال موافقت شرکای عرب خلیج فارس که تمایل بیشتری به بهرهگیری از رویکرد عملگرایانه ترامپ دارند) و افزایش نظامیگری در مواجهه با ایران هستند.
حداقل از نظر نیات، چشماندازهای دولت ترامپ به نظر میرسد که به سوی تغییر جهت قاطع سیاستهای ایالات متحده در خاورمیانه متمرکز باشد، دور از بیش از دو دهه مداخلات نظامی که عمدتاً بر مبارزه با تروریسم و صدور دموکراسی تمرکز داشتند.
رئیسجمهور فعلی قصد خود را برای اتخاذ موضعی عملگرایانهتر و واقعگرایانهتر اعلام کرده است، موضعی که با تعهدات اقتصادی و تجاری همراه بوده و از موعظهگری درباره مسائل حکمرانی داخلی کشورهای منطقه پرهیز میکند.
یکی از بیانیههای بسیار گویا از این چارچوب، سفر رسمی ترامپ به عربستان سعودی، امارات متحده عربی و قطر (۱۳ تا ۱۶ مه) بود؛ جایی که در میان توافقهای تجاری، قراردادهای میلیارد دلاری، لغو تحریمها و عادیسازی روابط با سوریه، مسیر آیندهای که ایالات متحده در منطقه دنبال خواهد کرد، ترسیم شد: «تجارت در اولویت»، دغدغههای کمتر اخلاقی-سیاسی، و ثبات منطقهای که از طریق درگیرسازی نزدیکتر پادشاهیهای عرب حوزه خلیج فارس در راهبرد آمریکایی تحقق مییابد.
بدین ترتیب، ابتکارات چندجانبهای که توسط دولت قبلی بایدن آغاز شده بود — از جمله تلاش برای احیای گفتوگو درباره برنامه هستهای ایران یا بازتعادل نسبی سیاست آمریکا نسبت به مسئله فلسطین — کنار گذاشته شده و جای خود را به انتخابهای قاطعانه و گاهی غیرمنطقی دادهاند.
به جای آن، رویکردی دوجانبه و قاطع حاکم است که بر سه عنصر کلیدی و در هم تنیده تأکید میکند:
•حمایت کامل از اسرائیل، بهویژه در مسئله فلسطین؛
•تقویت چارچوب راهبردی توافقنامههای ابراهیم؛
•بازگشت به سیاستی حتی قاطعتر مبتنی بر «فشار حداکثری» علیه ایران.
این اصول ارائهشده بهعنوان تنها ابزارهای ممکن و کارآمد برای پیشبرد قدرت ایالات متحده و همچنین تثبیت منطقه در نظر گرفته میشوند. بههمان اندازه مهم، اتخاذ رویکردی عملگرایانه با هدف دستیابی به منافع متقابل در روابط دوجانبه با رهبران اصلی منطقه—عربستان سعودی، امارات متحده عربی، مصر و ترکیه—است.
در این مسیر، مسیر «جدید» ترامپی به نظر میرسد که سه جهتگیری اصلی را در اولویت قرار میدهد:
•حفاظت از منافع اقتصادی، بهویژه مرتبط با امنیت انرژی و تجارت (دریای سرخ و تنگه هرمز)؛
•مدیریت تعادل قدرت منطقهای، با تقویت موقعیت به نفع اسرائیل و پادشاهیهای عرب خلیج فارس؛
•مهار همزمان ایران، روسیه و چین، که به عنوان تهدیدات راهبردی در سطوح مختلف اما مرتبط با یکدیگر محسوب میشوند.
در چارچوب رقابت چندقطبی فزاینده، ایران بهعنوان بازیگری بیثباتکننده دیده میشود، در حالی که چین و روسیه بهعنوان دشمنان سیستماتیک شناخته میشوند — پکن بهعنوان تهدیدی ساختاری و جهانی، و مسکو بهعنوان کلیدی برای تفرقهافکنی در جبهه با پکن و تهران. مهار یکی و بازدارندگی دیگری در چارچوب منطقی موسوم به «فشار دوگانه» در هم تنیده شدهاند؛ منطقی که بسیاری از تصمیمات عملیاتی دولت را هدایت میکند.
این رویکرد پیشاپیش پیامدهای مستقیمی به همراه داشته است: افزایش حضور نظامی ایالات متحده در منطقه، تقویت همکاریهای اطلاعاتی و دفاعی با اسرائیل، و تشدید فشارهای دیپلماتیک بر متحدان و شرکا برای همراستا شدن با موضعگیری آمریکا.
بهوضوح، چنین چشماندازی در پرتو تحولات اخیر ناشی از حملات هوایی اسرائیل و ایالات متحده علیه ایران، ممکن است دچار تغییرات عمیق شود—تحولاتی که میتوانند موازنه قدرت را دگرگون کرده و حتی نوع مداخلهگری معاملهمحور چین و روسیه در منطقه را نیز تحت تأثیر قرار دهند.
نتیجه، سیاست خارجیای است گزینشی، بیپرده و عمیقاً تفرقهبرانگیز که میتواند خطوط گسست جدیدی در منطقه ایجاد کرده و در نهایت به بیثباتی مزمن و فراگیر منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا (MENA) دامن بزند.
ابزارهای سیاست خارجی
در چارچوب ایدئولوژیکی که توسط ساختار حاکم ترامپ اتخاذ شده است، حتی ابزارهای اصلی سیاست خارجی ایالات متحده — دیپلماسی، اقتصاد، امنیت و همکاری — نیز دچار چرخشی درونگرا و قابلتوجه میشوند.
دیپلماسی معاملهمحور و دوجانبه
دومین دوره ریاستجمهوری ترامپ بیتوجهی چشمگیری به بُعد چندجانبه دیپلماسی از خود نشان داده است؛ این نوع دیپلماسی بیاثر، پراکنده و گرفتار قیود بوروکراتیک یا اخلاقی تلقی میشود.
در عوض، منطق معاملهمحور و قدرتطلبانهای در حال تثبیت است: اتحادها و شراکتها بر پایه قراردادهای مشخص شکل میگیرند، بهگونهای که هر بازیگر درگیر ملزم به ارائه مشارکتی عینی، قابل سنجش و فوراً مفید برای واشنگتن است.
توافقها بر مبنای مبادلات ملموس انجام میگیرند — مانند فروش تسلیحات، بهرسمیت شناختن دیپلماتیک شرکای راهبردی (برای مثال، عادیسازی روابط اسرائیل با کشورهای عربی) یا کسب منافع سیاسی مستقیم برای ایالات متحده. این منطق منجر به شکلگیری ائتلافهای موقت و موردی شده است؛ ساختارهایی انعطافپذیر و فاقد تعهدات بلندمدت که بر پروندههای مشخص متمرکز هستند و غالباً پس از دستیابی به هدف از بین میروند.
همزمان، این نوع اقدامات خطر آن را در بردارند که بهطور برگشتناپذیری حقوق بینالملل و احترام به قواعد آن را تضعیف کنند و ما را بهسمت نظمی جهانی سوق دهند که بر پایه قانون جنگل و اراده قویترها بنا شده است.
در چنین سناریویی، یک نظام مبتنی بر هنجارها و استانداردهای دوگانه تثبیت میشود؛ نظامی که در آن قوانین بهصورت گزینشی اجرا شده، برای برخی الزامآور و برای برخی دیگر اختیاری خواهند بود.
ابزارهای اقتصادی: تجارت، انرژی و زیرساختها
دومین دوره ریاستجمهوری ترامپ رویکردی بیپروا و کارکردگرایانه نسبت به توافقهای تجاری و زیرساختی اتخاذ کرده است، با هدف بهرهبرداری از آنها بهعنوان ابزارهایی برای نفوذ ژئواستراتژیک.
پروژههایی نظیر «کریدور اقتصادی هند–خاورمیانه–اروپا» (IMEC) و حتی خود توافق ابراهیم که در اصل با هدف توسعه و ثبات اقتصادی در سطح کلانمنطقهای طراحی شده بودند، اکنون در قالبی جدید تفسیر میشوند: بهعنوان سکوهایی برای گسترش نفوذ ایالات متحده و اعمال همزمان سیاست مهار علیه چین، روسیه و ایران.
سیاست انرژی و صنعت نقش محوری به خود میگیرد: منابع فسیلی، فناوریهای پیشرفته، هوش مصنوعی و صنعت دفاعی به ابزارهای ممتاز فشار و نفوذ تبدیل میشوند. قراردادهای مربوط به تأمین تسلیحات و فناوریهای نظامی پیشرفته برای تقویت اتحادها، بازتنظیم موازنه قدرت و ایجاد وابستگیهای راهبردی با شرکای منطقهای — بهویژه در خلیج فارس و منطقه شامات — مورد استفاده قرار میگیرند.
امنیت و مقابله با تروریسم
امنیت همچنان ستون اصلی راهبرد ایالات متحده باقی میماند، اما دستخوش تحول قابلتوجهی شده است. دولت جدید با هدف خروج گزینشی، کاهش نیروهای نظامی در منطقه را در اولویت قرار داده است. با این حال، بهطور همزمان عملیاتهای هدفمند در میدان افزایش یافتهاند—شامل مأموریتهای پهپادی، فعالیتهای اطلاعاتی، و تقویت شراکتهای امنیتی منطقهای.
تمرکز اصلی بر مهار گروههای شیعهی وابسته به ایران (مانند حزبالله، شبهنظامیان در عراق، سوریه و یمن) و بقایای جهادگرایی سنی، از جمله سلولهای القاعده و داعش که در مناطق ناپایدار فعال هستند، قرار دارد. در چنین چارچوبی، یک الگوی موسوم به «جنگ نیابتی هوشمند» در اولویت قرار گرفته است؛ مدلی که در آن ایالات متحده حمایت فنی، لجستیکی و اطلاعاتی ارائه میدهد، اما میزان درگیری مستقیم خود را به حداقل میرساند.
همزمان، رویکردی سختگیرانه نسبت به موضوعاتی چون مهاجرت از منطقه اتخاذ شده است، از جمله بازگرداندن ممنوعیتهای مسافرتی (travel ban) علیه کشورهایی که بهعنوان حامیان تروریسم بینالمللی اسلامگرا تلقی میشوند.
همکاری برای توسعه
در حوزه همکاریهای بینالمللی، شاهد بازتعریف اساسی و گسترده ابزارهای کمکرسانی هستیم؛ تغییری که فاصلهگیری آشکار از الگوهای سنتی نمایاندهشده توسط «آژانس ایالات متحده برای توسعه بینالمللی» (USAID) یا حمایتهای چند دههای از نهادهای مختلف سازمان ملل متحد را نشان میدهد.
کمکهای توسعهای کاهش یافته، بازسازی یا خصوصیسازی میشوند و به منطقهای سیاسی و شروط مشخص وابسته میگردند.
به عبارت دیگر، کمکهای اقتصادی تنها در صورتی اعطا میشوند که با منافع راهبردی ایالات متحده همخوانی داشته باشند: این کمکها بخشی از راهبردی گستردهتر برای مهار نفوذ رقباء، تشویق به همسویی دیپلماتیک، یا شکل جبرانی در مذاکرات دوجانبه هستند.
نتیجه، سیاسیسازی کمکهای توسعهای ساختاری است که از اهداف انساندوستانه فاصله میگیرد و نقشی ابزاری در بازی قدرت جهانی ایفا میکند.
نمونههای بارز این روند، تعطیلی USAID(سازمان کمک های خارجی آمریکا ) و تأسیس سازمان غیر دولتی اسرائیلی-آمریکایی مستقر در ژنو به نام Gaza Humanitarian Foundation است که مسئولیت مدیریت متمرکز کمکهای بشردوستانه را به جای آژانس سازمان ملل برای امدادرسانی و اشتغال پناهندگان فلسطینی در خاور نزدیک (UNRWA) بر عهده دارد.
بنابراین، آشکار است که ابزارهایی که توسط دولت ترامپ به کار گرفته شدهاند، اکنون بهگونهای جهتگیری شدهاند که بیشترین اثربخشی را در کوتاهمدت به دست آورند؛ اما در عین حال سوالات مهمی درباره پایداری این ابزارها در طول زمان، هزینههای سیاسی داخلی و بینالمللی و پیامدهای آنها در سطح منطقهای و جهانی در میانمدت و بلندمدت مطرح میشود.
English
View this article in English




